
دستم رو گذاشتم روی قلبِ نا آرومم و الم نشرح خوندم به محض تموم شدنش گوشیم زنگ خوردمنتظرم بود رفتم دیدمش، شنیدمش هیچ شبیه اون هزار و پونصد تا سناریویِ توی ذهنم نشد اما از عمق قلبم حرف زدم با این امید که به دلش بشینه کاش میشست.. خودمو قوی نشون دادم محکم! که به چشمش بیام کاش میومدم.. کنارش نشستم کنارش قدم زدم که ازم حس بگیره کاش میگرفت.. شاید وقتی منم هم سن و سالش بشم همین کارو بکنم شاید اگه 30 سال بگ...
ادامه مطلب