به محض تموم شدنش گوشیم زنگ خورد
منتظرم بود
رفتم دیدمش، شنیدمش
هیچ شبیه اون هزار و پونصد تا سناریویِ توی ذهنم نشد
اما از عمق قلبم حرف زدم
با این امید که به دلش بشینه
کاش میشست..
خودمو قوی نشون دادم
محکم!
که به چشمش بیام
کاش میومدم..
کنارش نشستم
کنارش قدم زدم
که ازم حس بگیره
کاش میگرفت..
شاید وقتی منم هم سن و سالش بشم همین کارو بکنم
شاید اگه 30 سال بگذره منم شبیه امروزِ اون فکر کنم
.
اما بیشتر که فکر میکنم کاش هیچ وقت دلیل تند تند تپیدن هیچ قلب کوچیکی نشم
کاش دلیل لرزیدن دستای سرد کسی نشم
کاش آرامش کسی بندِ کلماتی نباشه که از لب های من میریزه
کاش من اون نشم.
ف مثل فاطیما......